تبليغاتX
بهار,زنده شدن دوباره زندگی ودوستی است. - ناقوس کلیسا!!!

بهار,زنده شدن دوباره زندگی ودوستی است.

سکوت سرشار از ناگفتنی ها ست.

ناقوس کلیسا!!!

شنبه سوم شهریور 1386- 22:30 - بهار

دنگ.دنگ.دنگ.دنگ.این صدای چیه؟ این صدا از کجا میاد؟ هی .گوش کن.بازم داره صداش میاد.دنگ.دنگ.اوه.البته.این صدای ناقوس کلیساست.صدای نا قوس همون کلیسای دهکده پایینی.حتما بازم یا کسی مرده یا بچه ای متولد شده.آخه می دونید چیه؟! توی دهکده پایینی هر وقت کسی می میره یا اینکه کسی متولد می شه ناقوس کلیسا رو به صدا در میارن.اون ها اعتقاد دارن در ازاء هر مرگ خداوند یه بچه رو به این دنیا می فرسته.هه.آدم خنده ش می گیره.نمی دونم.شایدم گریه ش بگیره.می دونی چی رو می گم.آره منظورم مرگ و تولد .خیلی به هم نزدیکن.مگه نه؟.یکی میره یکی میاد. جالب نه؟  

از نظر من یه بچه هیچ تفاوتی با یه سالمند نداره.هردو می خوان وارد یه دنیای دیگه بشن.یه بچه وقتی به دنیا میاد ناتوانه.مثله یه پیرمرد یا یه پیرزن.هر دو عین هم اند و د ر عین نهایت خوشبخت.هر دو برای ما بزرگ عزیزند و مهم اند.

از نظر من جوونی و میانسالی آدم ها اوج غرور و بدبختی شونه.چون سر گردونن نمی دونن چی در انتظاره شونه.یه بچه همه چیز رو دیده می دونه که قراره تو این دنیا چه اتفاقی براش بیفته.همین طور یه میانسال که می دونه در این دنیا چی کرده و چی نکرده.

زندگی هرگزاز بین نمی ره. اگه اینو بدونی دیگه هراسی از مرگ نخواهی داشت. زندگی همیشه جریان داشته.چه قبل از اینکه به دنیا بیای و چه بعد از اینکه از این دنیا بری.این تویی که زندگیت رو انتخاب می کنی.

ادم ها در زندگی دو بار مرگ رو تجربه می کنن.یه بار موقع به دنیا اومدن. یه بار موقع از دنیا رفتن. همه ادما از مرگ دوم بیشتر می ترسن.ولی از نظر من مرگ اولی بدتره چون مجبور از اون دنیای پاک و دوست داشتنی پا به این دنیای کثیف بذاری. این بزرگ ترین عذابیه که خدا به بنده هاش می تونه بده.اینکه اونا پا به این دنیا بذارن.همه اول در اون دنیا زندگی میکنن و بعد به این دنیا میان.از نظر من ادما به این دنیا میان تا فرصتی داشته باشن تا کار بدشون در دنیای قبل از تولدشون رو جبران کنن.کسی که زود تر از دنیل میره به این دلیله که زود تر کاراشو جبران کرده(یا اینکه اگه بیشتر بمون بار گناهاشو سنگین تر می کنه)و اونی که بیشتر عمر کرده به این خاطره که هنوز کارای بدش رو جبران نکرده.

راستی گفتم یه بچه چه قدر شبیه سالمندانه یاد شعری از شل سیلوراشتاین افتادم:

پسر بچه گفت بعضی وقتا قاشق از دستم میافته

پیر مرد گفت از دست من هم میافته

پسر بچه یواشکی گفت من شلوارم و خیس می کنم

پیرمرد خندید و گفت من هم همین طور!

پسر بچه گفت:من خیلی وقتا گریه می کنم

پیرمرد سر کوچه داد زد من هم!

پسر بچه گفت:اما بدتر از همه اینه که بزرگترها به من توجهی نمی کنن

پیر مرد گفت منظورت را کاملا می فهمم.

                                                                    

+ |