تبليغاتX
بهار,زنده شدن دوباره زندگی ودوستی است.

بهار,زنده شدن دوباره زندگی ودوستی است.

سکوت سرشار از ناگفتنی ها ست.

تولدم مبارک!

جمعه هفتم دی 1386- 9:9 - بهار

تولد، تولد، تولدم مبارک!!!!!!!!!!

           تولدم مبارک!

سلام.امیدوارم که همتون خوب باشید. این یه مدت که نبودم همه تون از دست من خلاص شده بودید ولی خوب من دوباره برگشتم و آپ کردم ، چون بالاخره یه موضوع برای نوشتن پیدا کردم!

امروز یعنی 7 دی (هفتم) تولدمه!!!!! من امسال چاهاردهمین زمستون عمرم  رو  رد می کنم و وارد پونزدهمین زمستون عمرم میشم ! دقیقا" 15 سال پیش تو ای روز ساعت 5:10 به دنیا اومدم. حالا من یه تولد کوچولو تو وبلاگ  عزیزم گرفتم همتون هم دعوتید!

من بهارم........ !

من بهارم و عاشق خدا! من بهارم و عاشق نیمه ی پر لیوان! من بهارم و می گم :فقط پرسپولیس و منچستر یونایتد! من بهارم و عاشق کتابهای هری پاتر! من بهارم و فقط شعرای مولوی و شل سیلور استاین رو دوست دارم! من بهارم و فقط از شهر لندن خوشم میاد! من بهارم و عاشق زیست! من بهارم و از تیم ملی انگلستان خوشم میاد! من بهارم و عاشق موسیقی لایت! من بهارم و  از پیانو و ساکسیفون خوشم میاد! من بهارم و صدای افتخاری و انریکه رو دوست دارم! من بهارم و از بازی جانی دپ خوشم میاد! من بهارم و پر از امید! من بهارم که هیچ علاقه ای به بهار نداره و عاشق آفتاب تابستونه! من بهارم و عاشق همه رنگهای خدایی! من بهارم ولی یه زمستونیم!!!! من بهارم و.......................... !

کیک تولدم!                         

+ |


اگه تکنولوژی پیشرفت نمی کرد چی می شد؟!

پنجشنبه نوزدهم مهر 1386- 18:11 - بهار

              حتی آسمون ددلهامون هم گرفته!

یادش به خیر.یادمه وقتی خیلی بچه بودم معلم انشا گفت موضوع انشاء: "اگه تکنولوژی  پیشرفت نمی کرد چی می شد؟" یادمه با اینکه همه انشاء ها با هم فرق داشت اما  هممون بدون استثناء تو انشاهامون نوشتیم:" اگه تکنولوژی  پیشرفت نمیکرد دنیا نابود می شد!"

اما حالا چی؟ حالا که خوب فکر می کنم و از خودم می پرسم :"اگه تکنولوژی پیشرفت نمیکرد چی می شد؟" جواب می دم:

 

                                *تکنولوژی در زندگی آدمای پولدار!*:

@ اگه    تکنولوژی  پیشرفت نمی کرد آدما اینقدر از هم فاصله نمی گرفتن به چیز ای بی ارزش علاقه مند نمی شدند.

@ آگه تکنولوژی پیشرفت نمی کرد, ادما دیگه به جای این که به خونه دوستا شون سر بزن بدون اینکه به خودشون زحمت بدن که دوستشون رو ببینن ,گوشی تلفن رو برنمی داشتن با لحن سردی به هم کنایه بزن که چرا اول تو به من زنگ نزدی؟!

@ اگه تکنولوژی پیشرفت نمیکرد, مادرا دیگه بجای این که بدون توجه به بچه هاشون برن سر کار و یه غذا سرد روکه باید اون بچه بخوان بذار تو مایکروویو که گرم بشه و همیشه حسرت غذای گرم رو داشته باشه , تو خونه می موندن و با تمام احساسشون واسه بچه هاشون غذای گرم می پختن!

@ اگه تکنولوژی  پیشرفت نمی کرد آدما ندیده و نشناخته از پشت کامپیوتر به هم علاقه مند نمی شدن و بعدها آیندشون رو خراب نمی کردن!

@ اگه تکنولوژی  پیشرفت نمی کرد, دنیای ساده کودکیمون همون طور ساده می موند و دیگه به خاطر وسایلی که دوستا مون دارن و ما نداریم با مامان بابامون دعوا نمی کردیم.

@ اگه تکنولوژی  پیشرفت نمی کرد آدما به همون زیبایی خدادی خودشون قناعت می کردن و دیگه دم در کلینیک هایی زیبایی صف نمی کشیدن و بیچاره نمی شدن.

@ اگه تکنولوژی  پیشرفت نمی کرد, دیگه حداقل آدما بیشتر از حالا به هم اعتماد داشتن!

 

اما تکنولوژی تو زندگی بعضی های دیگه فرقی نداره!چون:

 

                            *تکنولوژی در زندگی آدمای فقیر!*:

@ پیشرفت تکنولژی واسه شون فرقی نداره چون اونا فقط خدا رو دارن فقط هم اونو دوست دارن و چون خدا رو دوست دارن پس همه آفریده هاش رو هم دوست دارن!

@ پیشرفت تکنولژی واسه شون فرقی نداره چون کسی رو ندارن که بخوان بهش سر بزن.

@ پیشرفت تکنولژی واسه شون فرقی نداره چون بچه های فقیر هم در حسرت یه غذای گرمن!

@ پیشرفت تکنولژی واسه شون فرقی نداره چون کامپیوتری ندارن که بخوان پشتش بشینن.حتی اگه بخوان باهاش کار کنن. به خاطر همین هم خیلی هاشون آینده شغلیشون به هم می خوره!

@ پیشرفت تکنولژی واسه شون فرقی نداره چون خیلی هاشون هم دنیای ساده کودکانه ای نداشتن که بخواد از بین بره.به جای دنیای ساده کودکانشون فقط یه سراب بود. یه سراب.

@ پیشرفت تکنولژی واسه شون فرقی نداره چون اونقدر سرشون به فراز ونشیب زندگی خودشون گرم هست که اصلا یه نگاه به آیینه نمی اندازن که خودشون رو ببینن.

@ پیشرفت تکنولژی واسه شون فرقی نداره چون زندگی ساده ای دارن و هیچ کس به کسی خیانت نمی کنه!

 

واقعا آگه تکنولوژی پیشرفت نمی کرد چی می شد؟!

قلعه سرد و تاریک دلهای آدما!

+ |


ناقوس کلیسا!!!

شنبه سوم شهریور 1386- 22:30 - بهار

دنگ.دنگ.دنگ.دنگ.این صدای چیه؟ این صدا از کجا میاد؟ هی .گوش کن.بازم داره صداش میاد.دنگ.دنگ.اوه.البته.این صدای ناقوس کلیساست.صدای نا قوس همون کلیسای دهکده پایینی.حتما بازم یا کسی مرده یا بچه ای متولد شده.آخه می دونید چیه؟! توی دهکده پایینی هر وقت کسی می میره یا اینکه کسی متولد می شه ناقوس کلیسا رو به صدا در میارن.اون ها اعتقاد دارن در ازاء هر مرگ خداوند یه بچه رو به این دنیا می فرسته.هه.آدم خنده ش می گیره.نمی دونم.شایدم گریه ش بگیره.می دونی چی رو می گم.آره منظورم مرگ و تولد .خیلی به هم نزدیکن.مگه نه؟.یکی میره یکی میاد. جالب نه؟  

از نظر من یه بچه هیچ تفاوتی با یه سالمند نداره.هردو می خوان وارد یه دنیای دیگه بشن.یه بچه وقتی به دنیا میاد ناتوانه.مثله یه پیرمرد یا یه پیرزن.هر دو عین هم اند و د ر عین نهایت خوشبخت.هر دو برای ما بزرگ عزیزند و مهم اند.

از نظر من جوونی و میانسالی آدم ها اوج غرور و بدبختی شونه.چون سر گردونن نمی دونن چی در انتظاره شونه.یه بچه همه چیز رو دیده می دونه که قراره تو این دنیا چه اتفاقی براش بیفته.همین طور یه میانسال که می دونه در این دنیا چی کرده و چی نکرده.

زندگی هرگزاز بین نمی ره. اگه اینو بدونی دیگه هراسی از مرگ نخواهی داشت. زندگی همیشه جریان داشته.چه قبل از اینکه به دنیا بیای و چه بعد از اینکه از این دنیا بری.این تویی که زندگیت رو انتخاب می کنی.

ادم ها در زندگی دو بار مرگ رو تجربه می کنن.یه بار موقع به دنیا اومدن. یه بار موقع از دنیا رفتن. همه ادما از مرگ دوم بیشتر می ترسن.ولی از نظر من مرگ اولی بدتره چون مجبور از اون دنیای پاک و دوست داشتنی پا به این دنیای کثیف بذاری. این بزرگ ترین عذابیه که خدا به بنده هاش می تونه بده.اینکه اونا پا به این دنیا بذارن.همه اول در اون دنیا زندگی میکنن و بعد به این دنیا میان.از نظر من ادما به این دنیا میان تا فرصتی داشته باشن تا کار بدشون در دنیای قبل از تولدشون رو جبران کنن.کسی که زود تر از دنیل میره به این دلیله که زود تر کاراشو جبران کرده(یا اینکه اگه بیشتر بمون بار گناهاشو سنگین تر می کنه)و اونی که بیشتر عمر کرده به این خاطره که هنوز کارای بدش رو جبران نکرده.

راستی گفتم یه بچه چه قدر شبیه سالمندانه یاد شعری از شل سیلوراشتاین افتادم:

پسر بچه گفت بعضی وقتا قاشق از دستم میافته

پیر مرد گفت از دست من هم میافته

پسر بچه یواشکی گفت من شلوارم و خیس می کنم

پیرمرد خندید و گفت من هم همین طور!

پسر بچه گفت:من خیلی وقتا گریه می کنم

پیرمرد سر کوچه داد زد من هم!

پسر بچه گفت:اما بدتر از همه اینه که بزرگترها به من توجهی نمی کنن

پیر مرد گفت منظورت را کاملا می فهمم.

                                                                    

+ |


اتوبوس زمان

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386- 23:18 - بهار

زمان.آه زمان میره و میره ومیره .ولی آخه, آخه تا کجا؟ تا کجا میره؟ پس کی؟ پس کی می خواد به مقصدش برسه.زمان رو به چی تشبیه می کنی؟ به یه اتوبوس شلوغ پر از آدم که هنوز شروع به راه افتادن نکرده یکی از مسافراشو به زور پیاده میکنه و یکی دیگرو باز هم به زور سوار میکنه.شاید به خاطر همینه که هیچوقت به مقصدش نمیرسه.چه می دونم شاید اینطور باشه. شاید به خاطر اینکه همش مسافراش رو هی به زور پیاده وسوار میکنه هیچ حرکتی نکرده ولی همه مسافراش فکر میکنن که اتو بوس داره حرکت می کنه.

 به زور از اون جلو ها صداش میکنن که آهای تو, آره توکه همون ته نشستی باید همین حالا پیاده شی. ولی اون نمی خواد. نمی خواد که پیاده شه .به خاطر همین هم هست که به زور پیاده می شه.

یا  او ن یکی هم که به زور سوار می شه  شاید به خاطر اینکه توی ایستگاه آروم تره و با دیدن اتوبوس شلوغ که جای نفس کشیدن نداره وحشت میکنه و نمیخواد سوار شه.

مثل همه جای دیگه توی این اتوبوس هم قانونی وجود نداره.هیچکس به ترتیب سوار و پیاده نمیشه.یکی تازه اومده فورا یه صندلی خالی پیدا می کنه و با خیال راحت روش می شینه و ولی در عوض کسی که خیلی وقت بود که منتظربود تا اون صندلی خالی بشه و بشینه سرش بی کلاه می مونه , چون اون یکی زرنگی کرده بود و زود تر روش نشست .

یکی که از اون ته مه ها باید پیاده شه اول همون آخری های آتوبوس می فهمن که اون باید پیاده شه بعد این جلویی هان که می فهمن. در هر صورت وقتی که می خواد پیاده شه به همه فشار وارد میکنه و روی همه تاثیر می ذاره:"آی یواش تر, چه خبرته؟!"

ولی اونیکه به جاش سوار می شه وقتی سوار میشه هیچکس نمیفهمه و فقط و فقط وقتی که می خواد پیاده بشه بقیه می فهمن.آره میدونم.میدونم که تا وقتی هست کسی قدرشو نمیدونه ول وقتی میخواد بره , وقتی می خواد بره, اون وقته که.................................. .

                                             

+ |


کیمیاگر

شنبه نوزدهم خرداد 1386- 17:24 - بهار

سلام . کتاب کیمیاگر رو مطمئنم که همتون خوندین و اگر هم نخوندین یه کمش رو واستون تعریف می کنم :  

پسری جوا ن که چوپان بود به دختری علاقه مند میشه به همین دلیل برای بدست آوردن پول به سفر های زیادی میره و توی این سفر با افراد زیادی آشنا میشه و تجربه های زیادی کسب می کنه.

خلاصه داستان جالبیه ولی توی مقدمش دو تا داستان  بود که از نظر من جالب تر از خود محتوای کتاب بود .یکی از اون داستان ه این بود که کفاشی تمام پولش رو جمع می کنه واون ها رو به پسرش می ده که بره پیش فیلسوف بزرگ اون زمان و از اون بپرسه که : راز خوشبختی در چیست ؟ اون پسر پیش فیلسوف میره و ازش می پرسه راز خوشبختی در چست ؟ فیلسوف به پسر میگه که : این قاشق روغن رو بگی و برو در خانه من کمی بگرد ولی مواظب باش تا روغن نریزه . پسرک میره و تو خونه می گرده و همه حواسش به این بود که مبادا روغن از قاشق بریزه .خلاصه دوباره پیش فیلسوف بر می گرده .فیلسوف از اون پرسید که خانه ام رو توصیف کن. آیا ان حوض زیبا را در وسط آن اتاق دیدی ؟ دیدی که چه خانه زیبایی بود . پسرک گفت : چون حواسم به این بود که مبادا روغن بریزه فقط به روغن توجه کردم در نتیجه اصلا متوجه خانه شما نبودم وهیچ یک از اینا رو ندیدم. فیلسوف به پسر گفت : دوباره برگرد ولی این دفعه حواست به خانه من هم باشد .پسرک وقتی دوباره وارد خانه می شود محو زیبایی آن می گردد. وقتی دوباره پیش فیلسوف بر میگرده

می گه : همه خانه را دیدم واقعا زیبا بود. فیلسوف نگاهی به قاشق می اندازد می بیند که قاشق خالیست و روغن آن ریخته .سپس به پسرک می گوید : راز خوشبختی در این است .(که هم حواسمون به وغن باشه هم زیبایی اون خونه)

سلام من بهارم .متاسفانه به دلایلی قالب وبلاگ قبلیم به طور کامل بهم خورد و من مجور شدم یه وبلاگ جدید بسازم. از اینکه لطف کردید و به این وبلاگ سر زدین ممنونم امیدوارم مطالب وبلاگ در حد انتظار جالی و دوست داشتنی باشه. فعلا من رفتم تا بعد.ما انسانه گاهی اونقدر مجذوب این دنیا می شیم  که از زندگی دوباره در اون دنیا غافل می شیم و یا اونقدر به اون دنیا اهمیت میدیم که اصلا متوجه این دنیا نمی شیم.

اون یکی داستان هم که مطمئنا همتون شنیدین اینه که : دختری زیبا به نام نرگس هر روز به کنار برکه ای میرفت و خود را در ان برکه مشاهده می کرد ولی یک روز آونقدر مجذوب زیبایی خودش شد که تو برکه افتاد .روزی فرشته هایی که از کنار برکه عبور میکردند دیدند که برکه غمگین است. از او پرسیدند که :چرا غمگینی ؟ برکه گفت ک به خاطر نرگس .فرشته ها گفتند : میدانیم چون تنها تو بودی که زیبایی نرگس رو از نزدیک مشاهده می کردی.برکه با تعجب گفت ک مگه نرگس زیبا بود ؟ فرشت ها گفتند : تو باید بیشتر از همه به زیبایی نرگس پی برده باشی چون اون هر روز زیباییش رو تو آبهای تو مشاهده می کرد. برکه جواب داد : وقتی نرگس به این جا می اومد من زیبایی خودم رو در چشمان اون مشاهده میکردم .

خلاصه امیدوارم خوشتون اومده باشه لطف کنید نظر هم بدین . فعلا بای دوستان خوبم.

+ |